تبليغاتX
Zebra`s Home
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

خوب می دونی ! مسئله خیلی ساده تر از این حرفهاس ! کلا آدم پیچیده ای نیستم . بازی کردن یا نکردن ! مسئله این است ." مسئله این بوده و هست همیشه در هنر جدی مسئله این بود و هست که چه طور می شود قاعده ی بازی را به زد و بازی دیگری آورد تا خلائق جمع شوند تا قاعده اش را به هم بزنند ." مسئله ساده تر از این حرفهاس ، به همین ساده گی که دارم می گویم ، کلا پیچیده ی آدم نیستم.

خب ، طبیعی است . ایرادی هم به آن وارد نخواهد بود . چیزی که هست باید باشد دیگر. این قدر ها دیگر دنگ و فنگ ندارد که . هست دیگر. " از من پرسیده ای زندگی چیست . مثل این که بپرسی هویج چیست؟ خب هویج ، هویج است و همین است که هست " . اما خب کمی باید دسته بندی شود. ببینید عزیزان من ، آدم ها این روزها به غیر از آن دو دسته ی معروف که پسرها میدانند برای من به دو دسته ی دیگر تقسیم می شوند . یک ، آدم هایی که مثل دسته ی دوم نیستند یا آدم هایی که نمی دانند یا دوست ندارند کار گروه اول را انجام دهند . – حواستان باشد به هیچ وجه نسبت به کار گروه اول جبهه گیری نکنید ، کارشان پسندیده است - دو ، آدم هایی که مثل گروه اول نیستند و دوست دارند به تو بقبولانند و تو را متوجه این مطلب کنند که آقای اخلاصی نوعی تو خیلی چیز ها برایت اهمیت ندارد . و خیلی چیز ها را مهم نمی دانی و این اخلاق تو باعث کدورت و آزار و  از این جور چیز ها می شود و فکر می کنند که امثال من علاقه ی خاصی به ورزش پاتی ناژ روی اعصابشان داریم . و حالا تو ی نوعی هی باید این وسط به هر دری بزنی و طوری که  سوء تفاهمی پیش نیاید به طرف مقابلت ثابت کنی که نه دوست من! اصلا این طور ها که تو فکر می کنی نیست . فکر ، ذهن ، تصمیم و قضاوت شما برای من مهم است . آدم های اطرافم و مخصوصا تو با پیوست تمام هفدهم نوشت هایم برای تو خیلی مهم تر از این حرف هاست . آنقدر مهم که شاید نتوانی فکرش را بکنی . و امثال من باید مدام جلز و ولز Jelezzovelez بزنند که با آن زبان نداشته شان یک چیز هایی را بهانه قرار بدهند تا فرصت و بهانه ی گفتن ها را داشته باشند . طبق یک قاعده کلی که " هر کس که زبان ندارد می فهمد که زبان لازم دارد " . و حالا من فهمیده ام که زبان لازم دارم . حالا تو خصوصیات آدم های دی را به این هایی که گفتم اضافه کن .

این دو دسته بطور بی نهایت تاریخی با هم برخورد دارند . دسته ی دوم با اول ، و دسته ی دوم با دوم . هیچوقت دسته ی اول شروع به گلاویز شدن نمی کنند مگه اینکه احساس خطر کنند .

الان نزدیکی های سحر  ه و هم چنان اینحا به همان دلیل قبلی و با فونت درشت تری :

تع طیله!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
به دلیل ذهن شکاک اینجا تا اطلاع ثانوی

تع طیله!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
یکشنبه هفدهم شهریور 1387

هفدهم نوشت شهریور

" قسمتی از هفدهم نوشت ماه قبل"

 

وقتی داری حرف می زنی با دست هایت بازی می کنی ، بگذار من با آن ها بازی کنم . تو بخواب . دست هایت را نوازش می کنم . ای کاش می شد صورتم را به کمرت بچسبانم ، بین کتف هایت زندانی شوم تا از تو عبور کنم . از پشت کتف هایت به جلوی چشمهای گوشتی ات بروم . وای ! وای ! وقتی حرف می زنی ! سین ات می زند . ای کاش همیشه سین ات بزند . من هم سین ام بزند . با هم سین هایمان بزند . همنوایی ارکستر سازهای بادی سین ها بزنیم . من در آغوش تو سین ام بزند . شین ام بزند . همه ی حرف هایم بزند . سین شین ام بزند . عینم بزند . لامم ، نونم بزند . آن موقع که از تو دارم عبور می کنم ، رد می شوم سین ام بزند . سین ام را بزنی . سینه ات را بزنم . چقدر وقتی نیستی دوستت دارم . چقدر وقتی نمی بینممت در خیالم می مانی . لاله ی گوشت را تکیه بده بر دیوار تا زنده اش کنم.

من با دست هایت می خوابم . می خواهم آنقدر بغلشان کنم که پوست بیندازم . من و انگشتانت . دو دست و پاهایم را دور انگشت سبابه ات قفل کنم . تمام من به اندازه ی یک انگشت تو باشد . تا همه ی وقت ها با دستت بخوابم. در میان انگشتانت بلولم ، بچرخم.مثل وقتی بچه ها در محوطه ی پارک با وسایل بازی مشغول اند من هم با انگشت های تو . ای کاش می شد فقط دست هایت را به من بدهی ، خودت هم نباشی . آن وقت من هم دست هایت را دارم و هم تو را ندارم . چقدر وقتی نیستی دوستت دارم . همیشه وقتی نبودی ، نخواهی بود . تو نیستی و من در لا به لای انگشتانت مثل زالویی از پوستت نشخوار می کنم . می خزم . خودم را می چسبانم و یکی در میان از جلو و عقبشان رد می شوم . تا هنوز از تو عبور نکرده باشم و در تردد از بدنت بمانم . انگشتانت را باز کن . دستت را بچسبان به آینه و آن خال پایین تر از سیب گلویت را در بینشان ببین. همانجا ، همانجا که حالا دستت را گذاشتی.

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
یکشنبه دهم شهریور 1387

این روزها یک چیزهایی مدام از سمت راست مغزم مرا پرس می کند و داد می زند که آهای یاروو آن چیزهایی که باید بنویسی را زودتر بنویس . دارد دیر می شود . مگر نمی بینی ! دارد دیر می شود . دارد می رود . مگر نمی بینی که می رود . و بعد سمت چپ مغزم هوار می زند و می گوید این پسرک آدمش نیست .نه تنها آدم ش نیست بلکه آدم هیچ چیز نیست و اصلا انگار نیست. و دقیقا در حینی که دارند می جنگند وسط مغز منتظر است .مشکوک شده . اصلا همان وقتی که داشت سنتز می شد مشکوک شد . سلول مادر وقتی میتوز انجام داد و دو سلول شد و بعدش مرد وصیت کرد اسمشان را بگذارند مشکوک و بعد هر چه تقسیم سلولی رخ داد از همان میتوز دو سلول نامگذاری شده بود .وسط هم چنان دارد نگاه می کند و منتظر است که دیر بشود هیچ دم نمی زند و گاهی شنونده است و بسیار شکاک. آن وسط چیزی بر وزن مفعل از ریشه ی جنگیدن می شود و همچنان آن که دارد می رود می رود و دارد دیر می شود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~