تبليغاتX
Zebra`s Home
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

همه مرده اند . همه ... آن از مولف که مرگ مولف گرفت و مرد و حالا هم ... ! یکشنبه ها همه می میرنند . ضعیف ترین روز هفته است . نحیف . مردنی ترین . یکشنبه ها همه می میرد . حالا هم یکی دیگر می میرد! مثل همیشه . حالا هم ... ! مولف را که خدا آمرزید . مثل همیشه ... ! یکشنبه ها یکشبه همه می میرنند! مثل همیشه ... یکشنبه ها یکشبه ... ! حالا هم نوبت دیگری است ! چه فرق می کند ...! یکشنبه ها را خدا نیامرزید . یکشنبه ها یکشبه ! نیامرزید !... حالا هم ...! حالا هم کس دیگری می میرد ... حالا هم ... قبل ترها هم کسانی مرده اند ... حالا هم ! قبل ترها مرده اند شاید که کسی هنوز نفهمیده باشد ! قبل ترها ... حالا هم ... مخاطب خاص مرده ... از همان لحظه ای که به دنیا آمد مرد! انگار در رحم مرده ای زنده شده بود که مرد ... مخاطب خاص را کسی نمی آمرزد . می دانی چه بر سرش آمد که مرد؟ ... حالا هم یکی دیگر می میرد! مثل همیشه ! ... می دانی چه شد که مرد؟ ... حالا هم ...! می دانی؟ مثل همیشه ...! چه فرق می کند ... حالا هم نوبت دیگری است ... ! مثل همیشه . .. ! مخاطب خاص . مخاطب خاص یکشنبه ها گرفته بود  که مرد . مثل همیشه ...! مثل مولف که مرگ مولف گرفت و مرد ... حالا هم ...! یکشنبه ها ! مخاطب خاص یکشبه یکشنبه ها گرفت و مرد ... یکشبه یکشنبه ها ! ... ! حالا هم ... مثل همیشه ... حالا هم یکی دیگر می میرد یا مرده است ... !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
جمعه هفدهم خرداد 1387

هفدهم نوشت:

نشسته بودم لبه ی خیابان ، روی همان جدول های گورخری معروف که نمی دانم جدول را از روی گورخر برداشته اند یا گورخر را از جدول . نشسته بودم و داشتم نگاه می کردم به همه چیز و در عین حال هیچ چیز . مثل همه که بعضی وقت ها دوست دارند چند لحظه ای بدون آن که پلک بزنند خیره به جایی نگاه کنند . تصویر کمی تارتر از حالت عادی است  و حواست همه جا هست ، همه چیز را می بینی اما چیزی نگاهت را به خودش نمی دوزد . من فقط چرخ های ماشین ها را می دیدم که می آمدند و می رفتند . اما توجه ام به جایی نبود . بی پلک زدن انگار به زمین خیره بودم . یک نفر را می دیدم که وسط خیابان بود داشت می آمد این ور . حتما می خواست از خیابان عبور کند ، در تصویر چشم هایم از وسط خیابان پاهایش دیده شد. می آمد ، داشت می آمد این ور که کمی مسیرش را کج کرد و آمد جلوی من ایستاد. بعد از چند ثانیه ای که نمی دانم چقدر شد و پلک نزده بودم ، چند بار پلک زدم و این بار واضح تر و شفاف تر و عادی تر دیدم که یک نفر جلوی من ایستاده و من از زیر زانو هایش را می بینم. از همان اول داشتم آسفالت را نگاه می کردم که آمد جلویم . قیافه اش را ندیدم و فقط کفش ها و پاچه های شلوار یک آدم ، آسفالت و دو چرخ کناری ماشین هایی که می آمدند یا می رفتند در لنز دوربین چشمانم بود . بدون کشتن لحظه ای گفت: " آقا شما برایتان اتفاق افتاده؟ " از صدایش می شد فهمید که باید جوانی هم سن و سال من باشد ، شاید هم کوچک تر . گفتم : "هرگز."، گفت: "یعنی هیچ وقت برای شما نشده که ...!؟" حرفش را بریدم و محکم تر از قبل گفتم : " نه ، هرگز." کفش هایش برایم آشنا بود . انگار من آن کفش ها را می باید ، زمانی داشته باشم یا اینکه حداقل زمانی می خواسته ام که از مغازه ای جایی همین کفش ها را بخرم . کفش هایی بندی که فقط برایم آشنا بود . همین ... !شلواره تیره ، پاچه هایی که کمی از سر زانو بازتر می شد ، تیزی اتو کشیده ی لبه ی شلوار ، این طور بنظر می رسید که با این کفش ها و شلواره تیره باید لاغر تر از خودش نشان بدهد . یادم نمی آید سرم را بالا کرده باشم که نگاهش کنم ، نه اصلا ، این کار را نکردم. اگر دیده بودمش حتما رنگ پیراهنش یادم می ماند و اما حالا که فکر می کنم که با آن شلوار و کفش ، هر پیراهنی را می توانست بپوشد . چارخانه ، راه راه ، تی شرت یا هر چیز دیگری با هر رنگی ممکن بود به شلوار بیاید . کمی این پا و آن پا کرد ، انگار داشت اطراف را ور انداز می کرد تا سر صحبتی ، بحثی ، حرف گفته یا ناگفته ای را باز کند . با لحنی که بعد از میانه جمله ترحم آمیز می نمود گفت : " آخر برای همه حداقل یک بار در زندگی اتفاق می افتد " گفتم: " من همه ای نمی شناسم ، اگر خواستی می توانی مرا از همه جدا کنی " . او : " آخر مگر می شود آدم ها از جامعه جدا شوند ، آدم ها باید با جامعه رشد کنند.". همان لحظه یکباره همه نفسم را از بینی ام بیرون دادم و انگار پورخندی زده باشم زیر لب گفتم: " جامعه ؟؟!! هه ... ! " ادامه داد : " نمی شود که ، من تا حالا ندیدم کسی اینطوری باشد ، مثل تو ، در این سن ، کجایی پسر!؟ " جوابش ندادم . چقدر دلم می خواست بلند شوم و جلوی صورتش فریاد بکشم که ای مردک اصلا به تو چه ربطی دارد که برایم اتفاق افتاده یا نه ، اصلا راهت را بکش و برو . زر مفت ارزانی خودت ! ببند!

انگشت شصت پاهایش را بالا و پایین می کرد ، یعنی از روی کفش این طور بنظر می رسید . می خواست که جواب بدهم . منتظر بود . گفتم:"آره عزیز ، برایم اتفاق نیفتاده ، بفرمایید." دستم را به نشانه اینکه برو دراز کردم .

چند ثانیه ای گذشت . همانطور جلویم ایستاده بود  . نمی دانم شاید خسته شده بود . احساس کردم از بالا دارد به کف سرم که عین نوزادهای یک ساله شده و دارد کم کم خالی می شود نگاه می کند . دستم را به سرم کشیدم که مو ها  سفیدی پوست را نشان ندهد. فکر کردم حالا تا چند ثانیه ای دیگر زانو هایش را خم می کند تا هم سطح من شود . دو دستش را روی شانه هایم می گذارد تا من هم سرم را روی شانه اش بگذارم و مثل سریال ها گریه کنم که چرا آن اتفاق لعنتی برایم نیفتاده یا اگر افتاده چرا نفهمیدم یا از این خزعبلات دیگر ! آماده بودم که سرم را روی شانه اش بگذارم و قه قه بخندم و شاید تصمیم گرفتم مثل اتود زدن بازیگرها وسط خندیدن بزنم زیر گریه تا این دو حس با هم قاطی شود و مثلا احساسی شده باشم .هم چنان تنها برداشتم از روی حرکات پاهایش این بود که منتظر است. توجهم به 4 پای دیگر که داشتند به ما نزدیک می شدند و بعدش از پشت آقای رو به روی من رد شدند جلب شد . 2 پای بچه گانه و 2 پای مادرانه . یک جفت کفش قرمز دخترانه روی جوراب های سفید و یک جفت کفش های ساده ی سیاه زنانه . جفت قرمز خیلی نزدیک جفت سیاه راه می رفت و انگار دستش در دست سیاه بود و به پر و پاچه اش می چسبید و شاید دخترک چیزی از مادرش می خواست که برایش بخرد که نخریده بود یا سیاه یک چیزی خریده بود و می خواست شوق باز کردن را خودش جای بچه اش بچشد و بچه داشت کنار پاهای مادرش می لولید ، یا یک حسی نزدیک به این . آن لحظه که این ها رد می شدند از خودم پرسیدم : پس پیاده رو برای چی ساخته اند؟

جوانک همان جا ایستاده بود . جلوی من . یکی نیست به این بگوید خوب زودتر راهت را بکش و برو ، اصلا چرا نمی فهمی این حرف های صد تا یک غاز ، حوصله ی خواننده ، نویسنده و حتی شخصیت های داستان ، پست ، داستانک یا هر کوفت دیگری را سر می برد ، حالا آمدی عین چی جلوی من ایستادی و می پرسی آیا آن اتفاق برایت افتاده ، نه ! فقط برای تو افتاده ! خووب است ! راحت شدی ! برو پسر ! برو شرت کم !!!

انتهای خیابان صدای سه ، چهار نفر که داشتند با هم دعوا می کردند می آمد . چند نفر هم که سمت ما بودند یا برگشتند سمت دعوا یا سرعتشان را زیاد کردند که بروند ببینند چه خبر است ، در این صحنه ها که تماشاگر هستی لبخند را نباید فراموش کنی . لبخند بزنی که داری یک دعوا می بینی و یکی 4 تا مشت بیشتر یا کمترمی خورد و تو مسخره کنی و بعدا برای دیگران تعریف کنی . این ها که رفتند هم لابد این نصیحت ها را فراموش نکردند . جوانک هم برگشت سمت دعوا که ببیند چه شده ، این را از چرخیدن زانو و پاچه های شلوارش فهمیدم.

صدا داشت کمتر می شد ، چند نفر انگار داشتند آن ها را از هم جدا می کردند . هنوز صدا جریان داشت که جوانک رو به من شد . من باز احساس کردم دارد کف سرم را نگاه می کند . گفت : " باشد! برای تو اتفاق نیفتاده ! بعدا پشیمان می شوی . دیر می شود!" پشتش را به من کرد ، انگار قهر کرده باشد . رفت آن سمت خیابان ، همان جا که آمده بود.

رفته بود . مطمئن بودم که دور شده . من هنوز داشتم آسفالت را نگاه می کردم . اما خیره نبودم . واضح داشتم می دیدم . آسفالت را ، چرخ ها را ! جوانک دور شده بود . حتما خودش و مزخرفات بی سر و ته اش از ذهنم دور شده بود . خدا شفایش بده . از من هم دیوانه تر بود.

چند لحظه ای گذشت . من یادم آمد . یادم است . یادم است که خووب یادم آمد ! ایستادم ، این ور ، آن ور . جوانک رفته بود . یادم آمد . داد زدم : " چرا ،  اتفاق افتاده بود ! دیروز ! همین دیروز اتفاق افتاد ! یادم آمد . دیروز .شانزدهم ...

پی نوشت یک: شناسه ی میم یا من جریان زیاد است و این مسئله باید ریشه یابی شود.

پی نوشت دو: بعضی وقت ها برای پای بندی به سنتی که خودت گذاشته ای هفدهم نوشت را باید چیزی بنویسی. البته شاید هفدهم نوشت که بی دلیل است ، دوم نوشت شود . - بدلیل ارتباط نزدیک هفدهم و دوم -

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

و همین جاست مبدا تاریخ. جغرافیا . مدنی . تن های تن ها ...   .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
جمعه دهم خرداد 1387

در فکر نوشتن یک مانیفست در رابطه با داستان نویسی جدید هستم . از دوستانی که در رابطه با تمام شدن سوژه های داستان نویسی و حتی نحوه ی پرداخت آنها و راه حل های موجود نظر , مطلب  , مقاله یا لینکی دارند  , دعوت به همکاری می شود ... .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
دوشنبه ششم خرداد 1387
یک عده آن حقیقت روشن را می گویند

یک عده آن حقیقت ناگفته را می گویند

من آن حقیقت ناگفتنی را می گویم

این را :

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
پنجشنبه دوم خرداد 1387
و خرم شهر را خدا آزاد کرد ؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~