چه سکوتی در دنیا حاکم می شد اگر هر کس در حد بضاعت خودش حرف می زد ...
چه سکوتی در دنیا حاکم می شد اگر هر کس در حد بضاعت خودش حرف می زد ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
خوب می تونی ببینی: http://youtube.com/watch?v=zkC0pFf0G4g&feature=related
حتی می تونی بخونی : http://www.project80s.com/lyrics/song-lyrics.php?song=system-doctor-tarr-professor-fether-alan-parsons-project
اگه خواستی بشنوی سعی کن.اگه نشد بیا با هم صحبت می کنیم!![]()
اینجوریاس دیگه ...!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
کسی پوچی را در نمی یابد مگر اینکه وسوسه شود تا دستورالعملی برای شادی بنویسد...
خوب راستیتش را می خواهید بدانید , من خیلی وقت است که دیگر فرق نمی گذارم . بین خیلی چیزها . بین خودم و دیگران . بین دیگران دیگران . بین آینده و حال و گذشته که نمی دانم کدام هست و کدام نیست. بین پست گداشتن و نگذاشتن. بین خیلی چیزها که ارزش نگفتن دارد . بین هیچ و همه . اما خوب حقیقت این است که فرقی نیست بین آن دو . همه یعنی مخفی کردن تلخی یک فنجان قهوه ی ترک ... یعنی لیسیدن یک قاشق چای خوری شکلات نا تل لا ... یعنی سر شدن پیشانی از فرط خوردن شربت آبلیموی یخ ... یعنی تعلق به بی تعلقی و بی تعلقی به تعلق ... یعنی تنهایی رقصیدن با کلاه شاپو عصا و لنگ ... یعنی عکس گرفتن با گورخرهای رمانتیک در حال خواندن کتاب ... یعنی سرگرم شدن با ملاحت و سر سرد شدن با طراوت ... یعنی نوشیدن معجون دوغ گازدار و آب آلبالو و دارچین ... یعنی تا صبح بیدار ماندن برای درست کردن چی چی تیشن ... یعنی " داره جاذبه هوای بندر . آره می ارزه صد تای لندن "... یعنی خندیدن در کافه برای برداشتن کیندر از روی سینی گارسون... یعنی هیچی . همه . هیچ . و من خیلی وقت است که نمی توانم فرق بگذارم . بین خیلی چیزها. فرق نمی گذارم . آخر دارم کچل می شوم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
چه می کنه این مولوی ه . با آن امان امان گویان ... wowww
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
این چشمهای من از چشمهای شما آخر چه سودی برده است؟
از باغهای مرده صداهای گریه باز می آمد
و بعد گریه فروکش کرد سردم شد
وقتی که پنجره را بستم ، برگشتم.
اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه ، باز برم گرداند
از پشت شیشه بیرون را نگاه کردم
دو مرد بودند که با شکلک و اشاره ی دست می گفتند، پنجره را باز کن!
وقتی که باز کردم و دیدم جنازه ی سنگینی را بر روی آستانه نهادند،
رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمی آید از باغها
آخر جنازه ی خودم است
پی نوشت : هوا آنقدر گرم بود که مردم مجبور شدند بروند در دشتی ، صحرایی ، جایی ، نماز باران به جای بیاورند. اما ... اما ... در میان همه ی آنها ، تنهای تنها پسرکی بود که با خودش چتر آورده بود...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
|
inham az poste in chand vaght:
oftad ما naame به dolat قرعه ی Bovad ke
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست