تبليغاتX
Zebra`s Home
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
از رادیو شنیدم از قول بزرگی گفت

چه سکوتی در دنیا حاکم می شد اگر هر کس در حد بضاعت خودش حرف می زد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
 

خوب می تونی ببینی: http://youtube.com/watch?v=zkC0pFf0G4g&feature=related

حتی می تونی بخونی : http://www.project80s.com/lyrics/song-lyrics.php?song=system-doctor-tarr-professor-fether-alan-parsons-project

اگه خواستی بشنوی سعی کن.اگه نشد بیا با هم صحبت می کنیم!

اینجوریاس دیگه ...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد ، خدایا همدمی

چَشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ؟
!ساقیا جامی به من دِه، تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین؛ خندید و گفت :
!صعب روزی ، بوالعجب کاری ، پریشان عالمی

در طریق عشق بازی ، امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل، که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید ، جهانسوزی؛ نه خامی ، بی غمی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

کسی پوچی را در نمی یابد مگر اینکه وسوسه شود تا دستورالعملی برای شادی بنویسد...

 

خوب راستیتش را می خواهید بدانید , من خیلی وقت است که دیگر فرق نمی گذارم . بین خیلی چیزها . بین خودم و دیگران . بین دیگران دیگران . بین آینده و حال و گذشته که نمی دانم کدام هست و کدام نیست. بین پست گداشتن و نگذاشتن. بین خیلی چیزها که ارزش نگفتن دارد . بین هیچ و همه . اما خوب حقیقت این است که فرقی نیست بین آن دو . همه یعنی مخفی کردن تلخی یک فنجان قهوه ی ترک ... یعنی لیسیدن یک قاشق چای خوری شکلات نا تل لا ... یعنی سر شدن پیشانی از فرط خوردن شربت آبلیموی یخ ... یعنی تعلق به بی تعلقی و بی تعلقی به تعلق ... یعنی تنهایی رقصیدن با کلاه شاپو عصا و لنگ ... یعنی عکس گرفتن با گورخرهای رمانتیک در حال خواندن کتاب ... یعنی سرگرم شدن با ملاحت و سر سرد شدن با طراوت ... یعنی نوشیدن معجون دوغ گازدار و آب آلبالو و دارچین ... یعنی تا صبح بیدار ماندن برای درست کردن چی چی تیشن ... یعنی " داره جاذبه هوای بندر . آره می ارزه صد تای لندن "... یعنی خندیدن در کافه برای برداشتن کیندر از روی سینی گارسون... یعنی هیچی . همه . هیچ . و من خیلی وقت است که نمی توانم فرق بگذارم . بین خیلی چیزها. فرق نمی گذارم . آخر دارم کچل می شوم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
کسی پوچی را در نمی یابد مگر اینکه وسوسه شود تا دستورالعملی برای شادی بنویسد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونکه من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

 

چه می کنه این مولوی ه . با آن امان امان گویان ... wowww

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

این چشمهای من از چشمهای شما آخر چه سودی برده است؟

از باغهای مرده صداهای گریه باز می آمد

و بعد گریه فروکش کرد     سردم شد

وقتی که پنجره را بستم ، برگشتم.

اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه ، باز برم گرداند

از پشت شیشه بیرون را نگاه کردم

دو مرد بودند که با شکلک و اشاره ی دست می گفتند، پنجره را باز کن!

وقتی که باز کردم و دیدم جنازه ی سنگینی را بر روی آستانه نهادند،

رفتند،      پنجره را بستم

حالا     با این جنازه روزگار خوشی دارم

دیگر صدای گریه نمی آید از باغها

آخر جنازه ی خودم است

 

پی نوشت : هوا آنقدر گرم بود که مردم مجبور شدند بروند در دشتی ، صحرایی ، جایی ، نماز باران به جای بیاورند. اما ... اما ... در میان همه ی آنها ، تنهای تنها پسرکی بود که با خودش چتر آورده بود...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
khob

inham az poste in chand vaght:

oftad ما naame به dolat قرعه ی Bovad ke 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~