بدون هماهنگی حتما!
بدون هماهنگی حتما!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
تاریخ امروز می گوید روز تولد وبلاگ مرحوم قبلی ام است! www.aramesh-ae.mihanblog.com که نمی دانم چه بلایی سرش آمد. وبلاگ ۹ ماهه ای که مفقود شد در شلوغی صفحات مجازی .ان شاءالله هر جا که هست موفق و پیروز باشد. وبلاگ بی وفا!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
از راه بینی ام که با حذف بین ، ی ام را نمی شناسد . حتی ام را هم نمی شناسد . با حذف بینی ام تا دیگر بینی نشناسد ، تا همانجا از مغزم تراوش کند تا دیگر بینی نباشد تا مجبور شود از بین بینی پایین بیاید! با نبود بین بینی ام حتما رو به بالا می تراود ، می تراود ، می تراود مهتاب / می درخشد شب تاب
"مسئله این بوده و هست ، همیشه ، مسئله این بوده و هست که چطور می توان قاعده ی بازی را به هم زد و بازی ای دیگر آورد که باید خلایق جمع شوند تا قاعده اش را به هم بزنند و گاهی چاره نیست! قاعده را تنها کسی می تواند به هم بزند که خود، قاعده ای را صاحب بوده باشد، یا به او به ارث رسیده باشد و ناگهان قاعده که به هم بخورد چیزی آن سوی خود او بوجود آید و این را کسی داند که قاعده ی بازی را به هم زند. مسئله این است، گاهی آدم ناشی متبحر تر از آدم مقلد غیرناشی است!"
ناگهان قاعده که به هم بخورد چیزی آن سوی خود او بوجود آید ... چیزی آن سوی خود او ... یزی آن سوی خود ا ... زی آن سوی خود ... ی آن سوی خو ... آن سوی خ ... ن سوی ... سو ... سو ... سو .
همین بدم آمدن هاست که شاید اجازه می دهد شور موجود بودن را در شهر وحشتناک فریاد کنم. خطرناک شوم! فریاد! چیزی شبیه به حس تلقینی ناشی از ثانیه ی بیست و ششم دقیقه شش تا آخر ترنج نامجووووو ! اما نه خود خودش ...!چیزی شبیه به آن.
خدایان همه شان با هم هم دست اند . همه شان با هم اند . همه شان دستشان در یک کاسه است . کاسه ای که رویش یک نیم کاسه گذاشته اند . کاسه ای زیر نیم کاسه است.
خدایان همه شان با هم نشسته اند. همه شان با هم! همه شان با هم جای حق نشسته اند . یعنی دقیقا روبروی آنجایی که کاسه ای زیر نیم کاسه است . شاید ناچارا باید دستشان در همان یک کاسه باشد!
بالا نویس: من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و درش باز کنید!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
|
این روزهادگر از در و دیوار هم می دزدند
یعنی شبانه از بغل عاشق یار را هم می دزدند!
مهمانی اگر بر تو بیاید از فامیل، می بینی
که از ظرف میوه ، خیار را هم می دزدند!
هرچند که مملکت اسلامی است، امّا ناکسان
در سرمای دی، از گاز فشار را هم می دزدند!
حالی اگر دختر جوان کم باشد زروی ناچاری
بنده که هیچ حتّی، سرکار را هم می دزدند!
جدّ مرحومم به خوابم دوش می گفت:
((چاره کن که نامردان سنگ مزار را هم می دزدند!))
خواهرم مریض گشت و هرگز برنگشت
هشدار که از روی تخت، بیمار را هم می دزدند!
شب اگر در خیال معشوقت می خوابی
محکم نگهدار که به ظلمت، انگار را هم می دزدند!
به غضب دوست معتادم شکوه سرداد:
((که از روی لبم شیگار را هم می دزدند!))
دزدیدنی ها بسیار بود و هیچم نماندست
چه کنم که از لای مشت، خروار را هم می دزدند!
پویا . ف
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
|
آنقدرها از نویسنده و سرگذشتش ننوشتم تا در ذهنم منفجر شد ، ننوشتم تا منفجر شد، تا منفجر شد ، ترکید!بوووووووووم ! بووم بووم بوو با بووم! بووم بووم بوو با بووم! می توانم تا عید گرد و خاک اتفاقات منفجر شده ی نوشته نشده ی محبوس شده ی هر از چند گاهی آزاد شده ی تاریخ نویسنده را تمیز کنم ، بنویسمش ، تمیزش کنم . تا عید می خواهم بنویسمش . تا عید از عکس های متعدد ذهنم می نویسم . تا عید از نوشته های متعدد ذهنم عکس می گیرم . تا عید " تاریخ نویسنده یا دریل را در ناف جناب بیب فرو کردن" را ترشح می کنم . از ذهنم ، از طریق بینی ام ، روی کاغذ! از " جوانه های لرزیدن ، بین دو آخ ، وقتی که پوست – چیزی نمانده از پوست – بینی نمی شناسد و بین جز حذف بین – بین دو آخ نیست " تا روی کاغذ!
از راه بینی ام که با حذف بین ، ی ام را نمی شناسد . حتی ام را هم نمی شناسد . با حذف بینی ام تا دیگر بینی نشناسد ، تا همانجا از مغزم تراوش کند تا دیگر بینی نباشد تا مجبور شود از بین بینی پایین بیاید! با نبود بین بینی ام حتما رو به بالا می تراود ، می تراود ، می تراود مهتاب / می درخشد شب تاب / نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند / نگران با ما استاده سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را / بلکه خبر / در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می شکند / نارک آرای تن ساق گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا به برم مش کند / دست ها می سایم / تا دری بگشایم / بر عبث می پایم/ که به در کس آید در و دیئار به هم ریخته شان / بر سرم می شکند!
آنقرها شاید باشد که بشود مرا حتی سالی ، حتی دو سال اسیر کند! دغدغه نوشتن است ! همین...!
این چند خط پایین را هم بگذارید به حساب آنکه رند گورخر پرست با خودش لطیف می شود:
"تنهایی شاید یه راهه / راهی تا بی نهایت / قصه ی همیشه تکرار / هجرت و هجرت و هجرت / جای باید / باشه باید " اما ، نه ، شاید اصلا نیست ، آدم این قدرها هم مردد: "عزیز بومی ای هم قبیله/رو اسب غربت چه خوش نشستی/تو این ولایت ای با اصالت/تو مونده بودی تو هم شکستی/تشنه و مومن به تشنه موندن/غرور اسم دیار ما بود/اون که سپردی به باد حسرت/تمام دار و ندار ما بود/کدوم خزون خوش آواز/تو رو صدا کرد ای عاشق/که پر کشیدی بی پروا /به جستجوی شقایق/کنار ما باش که محزون/به انتظار بهاریم/کنار ما باش که با هم /خورشید و بیرون بیاریم/هزار پرنده مثل تو عاشق/گذشتن از شب به نیت روز/رفتن و رفتن صادق و ساده/نیامدن باز اما تا امروز/خدا به همراه ای خسته از شب/اما سفر نیست علاج این درد/راهی که رفتی رو به غروبه/رو به سحر نیست شب زده برگرد!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست