تبليغاتX
Zebra`s Home
شنبه بیست و هشتم مهر 1386

خنده های تصنعی ...

شادی های گذری ...

بحث های فرسایشی ...

 

و تمامی خاطراتش که ماند . عالی هم ماند.

و در آن هبوط ، نزدیکی های همان کوچه باغ قبل از حرف های صد تا یک غاز تا ابد است ،

گفتا: تو از کجایی؟ کم را زیاد آوردی؟

گفتم :کم نیاوردن را غیر نخواهد بودمان.

گفتا: حرفی نیست.

_نه بیشتر ، رفت . سخن گزاف گفتم لابد . انگار آغاز کرد تا بگوید حرفی نیست . انگار آغاز کرد تا با زیاد کم آوردن گفتنش پایان برساند زودتر آغاز را ،با همان حرفی نیست ها!_

گفتم ،بعدترها ،با خود،اما : یادش خواهم آورد همه اش را با همین چند خط. آیا! و یادم خواهد آمد همه ی کم با خود بودن هایم را در صعود که شاید اجازه اش را نداشتم!

عین.الف

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
 

پی نوشت منفی دو: جناب پوتین ‌‌! تو را به جان مادرت فردا که می آیی این کلاه ترکمنچای جدید را کمی تنگ تر و کوچکتر بساز . به خدا دیگر مثل قدیم ها سرمان آن قدر ها هم بزرگ نیست. راستی پرچم کشورت یادت نرود! باید برویم و زیر اعماق خزر نصبش کنیم. تا دیر نشده ها! باید بجنبیم!   خدا وکیلی پوتین جان ثابت کردی که بازی ۹۰ دقیقه است.احسنت! قربانت بروم تا آبهای گرم خلیج فارس خیلی راهی نمانده! تو نباشی دیگر کلاهمان را که تازه خواهی آورد را هم باد خواهد برد. عزیز برادر! یادت نرود اینهایی را که گفتم ... .

پی نوشت منفی یک: امان از دست این کارتون های ژاپنی ! هیهات من الذله! آدم را جر و واجر می کند این کارتون ها . وقتی چشمهای شخصیت های کارتونی کارتون های ژاپنی که نصف صورتشان را پر کرده می بینم به خلقت چنین آثاری شک می کنم یا شاید هم به عدم راهیابی تکنولوژی ساخت آینه در کشور مذکور . حکایت سوژه های داستانی سریالهای ایرانی هم شده همان حکایت چشم های شخصیت های کارتون های ژاپنی...

پی نوشت صفر : پشه های پاییز زرنگ تر و زیرک تر از پشه های تابستان اند! یا للعجب!!!

عین.الف (خواندن پست قبلی پویا فراموش ن ش و د.)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
 

سلام...

دیگه خیلی این واژه سلام تکراری شده، ولی خوب فعلاً چاره دیگه ای نیست

دوست دارم برای چند وقت شمع باشم، البته با به یاد داشتن این نکته که وظیفه شمع، روشن کردن  نزدیکترین  موضوعاته ، می تونین امتحان  کنین ، توی تاریکی یه شمع روشن کنین، اون وقت تازه یه سری چیزاییو میبینین که تا حالا بهشون دقت نکرده بودیم...

اون چیزا که گفتم همیشه اونجا بودن، ولی ما نمی دیدیمشون، شاید مثل خیلی از آدمایی که وقتی ازمون دور میشن تازه بهشون توجه می کنیم

بعضی وقتا لازمه که مهتابیو خاموش کنیمو با شمع دنبال خیلی چیزا بگردیم، احمقانس ولی جالب و مؤثره...

خوب، بیاین شمع اولمونو روشن کنیمو بگیریمش طرف خودمون، البته قرار نیست کسی مارو نگاه کنه، قراره این دفعه خودمون خودمونو زیر نور شمع ببینیم...

تا حالا به حرف زدنمون دقت کرده بودین؟؟؟

فکر می کنم ما آدما فقط یه زبون نداریم، میدونین منظورم اینه که بسته به شرایط، خودمون انتخاب می کنیم که چطوری حرف بزنیم، منظورم مؤدب بودن و این حرفا نیست...

بذارین یه مثال بزنم...

فرض کنین  توی  یه  جمع(مثلاً با دوستای دانشگاه) نشستیم ،  یکی  شروع میکنه به صحبت کردن در مورد فیزیک، خاص تر بگم، در مورد مغناطیسو شارو این حرفا، توی قسمتی از صحبتاش میگه:

((شار گذرنده از پیچه ..............))

حالا یه نفر توی جمع وقتی واژه پیچه رو میشنوه، یاد یه شعر میفته، شعر مرحوم ایرج میرزا !!

این آدم شعر دوست بعد از صحبتای اون آدم که در مورد فیزیک صحبت می کرد، نظر خودشو میگه:

((راستی تو توی صحبتات گفتی پیچه، اتفاقاً ایرج میرزا یه شعر داره که میگه:

گشادم دست بر آن یار زیبا / / / چو ملا بر پلو مؤمن به حلوا!!

دو دست او همه در پیچه اش بود / / / دو دست بنده در ماهیچه اش بود!!))

(پیچه به معنیه چادره!)

خوب، می تونین تصور کنین که چه اتفاقی میفته، بسته به لحن بیان این آدم، ممکنه بهش بخندیم، یا شاید با یه فحش ملایم بهش بگیم چه ربطی داشت...

حق داریم، ولی واقعاً فکر کردین چرا با این آدم اینطوری برخورد میکنیم؟

مگه غیر از اینه که این آدم نظری داده که توش عیناً واژه ای استفاده شده که در موضوع مورد صحبت هم بوده؟

فقط یه نکته می مونه، اونم اینه که دقت نکرده که زبون اون آدم فیزیک بوده و زبون نظر خودش زبون ادبی...

همین نکتة کوچولو که مارو توی صحبتای روزانمون وادار به بحث با دیگران می کنه

و بعضی وقتا چه اعصابی که از آدم خورد نمی شه...

فقط اگر اینو بفهمیم که قاطی کردنه زبونای مختلف نه تنها مارو به مقصودمون (که همون انتقال یه موضوع به شنوندمونه) نمی رسونه، بلکه باعث می شه مخالفت های بیشتری هم بشنویم، اونوقته که میتونیم خیلی راحت تر موضوعاتمونو تحلیل کنیمو حرف بزنیم...

تلویزیونو روشن کنین و شاهد یه ملقمه از زبونای مختلف باشین...

اخبار که شروع می شه، بعد از یه ((به نام خدا)) تا چند دقیقه دعا و صلوات آیات قرآنیه که از زبون مجری جاری می شه...

یا جالبه که توی قشر با فرهنگ، تحصیل کرده و آگاه اساتیده دانشگاهی این مورد به وفور دیده می شه:

سر کلاس ادبیات می شینی، استاد در مورد کوانتوم میگه و رابطش با شعره فلان شاعر...

یا به زور شعر اون یکی شاعرو ربط می ده به فلان آیه...

و ساعت بعدی، سر کلاس زبان می بینی که استاد کلیه مسائل سیاسیو تحلیل کرد و همشونم ربط میده به درس زبان!!
و بالعکس، سر کلاس هایی مثل  اندیشه  میبینی در مورد  موضوع یه سوره داره صحبت میشه که استاد یه مثال از واکنش های شیمی میاره!

و در آخر سخنرانیه رئیس جمهوره محبوبمونو در فضای سیاسی می بینیم که پاسخ سؤالای خبرنگارارو در مورد مسائل هسته ای ایران با وعدۀ ظهور منجی عالم بشریت می ده!!!

 اگر درک کنیم که این زبونای مختلف نسبت به همدیگه برتری ندارن، فقط هر کدوم از مسیری جداگانه به بررسی می پردازن، اون موقع می فهمیم که این یه ارزش نیست که  در زبان مذاهب و ادیان مختلف بیایم برای اثبات از زبان علم استفاده کنیم...

فصل اول کتابای  هندسه ، فیزیک یا شیمیه دبیرستانو  نگاه  کنین ، همش در مورد ((روش علمی)) صحبت می کنه: استدلال، آزمایش، تحلیلو بررسی و نتیجه گیری

در صورتی که در زبون ادبیات نیازمند احساس، خیال پردازی، رعایت آهنگ و ..... هستیم

یا در زبان مذاهب راه رسیدن به یک موضوع، هیچ کدوم از چیزای بالا نیست، توی این زبون از فلسفه و وحی و تاریخ بهره می گیریم...

فکر نمی کنین اشتباهه که بیام  چیزاییو که  اساسشون  با  هم فرق داره  با  همدیگه  مخلوط کنیم؟؟؟

این موضوع دلیل اصلی خیلی از بحث ها و از این شاخه به اون شاخه پریدن های ماست...

شمع اولمون تموم شد، ما تو زندگیمون شمع های زیادی داریم ولی هیچوقت به خودمون جرئت روشن کردنشونو نمیدیم...

حالا می تونیم بگیم اسم این شمع روشن کردن ها ، یه جورایی سنت شکنیه...

البته سنت شکنی مفید، که شجاعت لازم داره...

(پویا.ف)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و یکم مهر 1386
خیلی جالب نیستم . چیزی که مغز صدایش می کنید دارد در سرم فش فش می کند. سرما خورده.می دانم. وقتی روح یا بدنم در جنگ است دوست داشتنی ترم.چون در قطعه محال از آمادیس ژامن متعلق به شبه مکتب باروک می خوانم : مرض شادی خواهد آورد و آسایش غم . تازه لمس کرده ام که چگونه یک درگیری روحی می تواند به مبارزه ی جسمی تبدیل شود. تکذیب نمی کنم اما شاید دلیلش اظهار...... ا.....ر....ا...د..ت. برخی از محافظه کاران باشد.بگذریم . راستی تا یادم نرفته : عوارض نوسازی از آن من / چلوکباب رفتاری از آن تو...

عین . الف

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست 

~ ~ ~
یکشنبه هشتم مهر 1386
سلام

از آن بابت که از شرح حال نویسی در دو وبلاگ قبلی ام خسته شده ام می خواهم فعلا اینگونه بنویسم.به نام او ...

خنده دار شده ، دوستان ما حتما واقف هستند به این قضیه ای که می خواهم بگویم ، شاید هم شاهد مثال هم خیلی دور از ذهن نباشد. ای کاش می توانستم مثل حکایت ها و قضیه های صادق هدایت ، یک هنجار اجتماعی را به سخره بگیرم، فحش بدهم و لگد مال کنم. حیف که این توانایی در من نیست، حتی قطره ای از آن دریا را نمی توان در من پیدا کرد. اگر پیدا شود می تواند مایه تعجب باشد. اما می خواهم لجن زار اطراف و اطرافیانم  را کمی به تصویر بکشم. به قول مرحوم حسین پناهی من تا وقتی زنده ام تمام دنیا ارث پدرم است.

 ترکیب بیخود و مضحکی است : «لجن زار فرهنگی». اما خوب چیز دیگری در ذهن خالی بنده ی حقیر نمی چرخد جز همان لجن زار فرهنگی. متاسفانه یا خوش بختانه نه دانشجوی ادبیات و زبان شناسی هستم که بدانم آیا این ترکیب از لحاظ زبان و ادب فارسی صحیح است یا خیر و نه دانشجوی جامعه شناسی یا فلسفه که بدانم آن چیزی که می خواهم بگویم اسم قلمبه یا سلمبه ی دیگری دارد یا خیر. فقط این را می دانم که در حال حاضر که مشغول ورق زدن صفحات مجازی وبلاگ ها و نوشتن مطلب هستم چیزی جز لجن زار فرهنگی که من نامش را گذاشتم در دلم نمی پیچد. بگذار با زبان ساده و مقدمه چینی انگشت به حلق بزنم و لجن زار فرهنگی را روی دکمه های کیبورد –که معادل فارسی اش را در ذهن ندارم – بالا بیاورم. اگر کمی فکر کنی می بینی که بد نیست تو هم بالا آورده های مرا بخوری و برای دیگری بالا بیاوری تا دیگری هم بخورد و برای دیگر دیگری بالا بیاورد. ظرف یا بشقاب هم باشد همان کیبورد و دکمه هایش.

وقتی بند بالا را نوشتم ، چند دقیقه ای برای صرف چای ذهنم را از آنچه می خواستم به عنوان لجن زار فرهنگی در چشمان شما فرو کنم رهانیدم و در این فکر فرورفتم که اگر بخواهم درباره ی لجن زارهای فرهنگی که دیگر توان دست و پا زدن در آنها را هم نداریم حرف بزنم، یکدم تا سال آینده هم توانایی زریدن و ور زدن در بنده حقیر هست. پس ای کاش لغت علمی تری برای عنوان این هایی که می خواهم بگویم پیدا می کردم و افسوس می خورم که چرای دانشجوی فلسفه نیستم و به جای آن،رشته ی شتر ، گاو ، پلنگ بلغور می نمایم.

پس قرار ما این است: من هر چند وقت یکبار انگشت می زنم، بالا می آورم ، بالاآورده های رنگارنگ و متنوع. مطمئنا که از خوردنش خسته نمی شوی چون به اندازه ی کافی متفاوت هستند. قول می دهم به مقدار لازم نخود، لوبیا، رشته ، سبزی و باقی چیزهای دوست داشتنی دیگر در بالاآورده هایم باشد.بعد جنابعالی آنها را میل نموده و نوش جان می کنی ، هر وقت برای خودت هضم کردی ، وظیفه و رسالتت این است که انگشت بزنی ، تو هم برای دیگری بالا بیاوری. نه همان هایی که من بالا آوردم. همان بالا آورده های من که تا آنجا که توانستی هضمش کرده باشی و خودت بالایش آورده باشی. خود خود خودت. حالا اگر با بالاآورده های من موافق نبودی می توانیم باز بالا بیاوریم و بعد بالا آورده هایم را به بحث و سپس چشیدن عام می گذاریم. اگر هم نشد بالا نمی آوریم، همانجا یکراست پایین می آوریم.مکان بالاآوردن هم باشد همین جا ، یعنی رندان گورخر پرست و وسیله ی بالا آوردن هم یک رایانه، فقط کیبورد فراموش شود. چون بالا آورده ها را نمی توان در دست نگه داشت. بالاخره ظرف لازم می شود.

امروز بالا آورده دارم اما احساس می کنم اگر بگذارم برای محفل بعدیمان بهتر باشد فقط تا یادم هست موضوعش را می گویم. موضوع بالاآورده ی یک ما حکایت از این دارد: جدیدا عامل برتری بعضی بر بعضی دیگر در طویله ی ذهنی پر از فضولات بعضی ها این است که چقدر از دیگری بیشتر … ترند.

رند گورخرپرست : علی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط یکی از رندان گورخر پرست  | 

~ ~ ~