سلام...
دیگه خیلی این واژه سلام تکراری شده، ولی خوب فعلاً چاره دیگه ای نیست
دوست دارم برای چند وقت شمع باشم، البته با به یاد داشتن این نکته که وظیفه شمع، روشن کردن نزدیکترین موضوعاته ، می تونین امتحان کنین ، توی تاریکی یه شمع روشن کنین، اون وقت تازه یه سری چیزاییو میبینین که تا حالا بهشون دقت نکرده بودیم...
اون چیزا که گفتم همیشه اونجا بودن، ولی ما نمی دیدیمشون، شاید مثل خیلی از آدمایی که وقتی ازمون دور میشن تازه بهشون توجه می کنیم
بعضی وقتا لازمه که مهتابیو خاموش کنیمو با شمع دنبال خیلی چیزا بگردیم، احمقانس ولی جالب و مؤثره...
خوب، بیاین شمع اولمونو روشن کنیمو بگیریمش طرف خودمون، البته قرار نیست کسی مارو نگاه کنه، قراره این دفعه خودمون خودمونو زیر نور شمع ببینیم...
تا حالا به حرف زدنمون دقت کرده بودین؟؟؟
فکر می کنم ما آدما فقط یه زبون نداریم، میدونین منظورم اینه که بسته به شرایط، خودمون انتخاب می کنیم که چطوری حرف بزنیم، منظورم مؤدب بودن و این حرفا نیست...
بذارین یه مثال بزنم...
فرض کنین توی یه جمع(مثلاً با دوستای دانشگاه) نشستیم ، یکی شروع میکنه به صحبت کردن در مورد فیزیک، خاص تر بگم، در مورد مغناطیسو شارو این حرفا، توی قسمتی از صحبتاش میگه:
((شار گذرنده از پیچه ..............))
حالا یه نفر توی جمع وقتی واژه پیچه رو میشنوه، یاد یه شعر میفته، شعر مرحوم ایرج میرزا !!
این آدم شعر دوست بعد از صحبتای اون آدم که در مورد فیزیک صحبت می کرد، نظر خودشو میگه:
((راستی تو توی صحبتات گفتی پیچه، اتفاقاً ایرج میرزا یه شعر داره که میگه:
گشادم دست بر آن یار زیبا / / / چو ملا بر پلو مؤمن به حلوا!!
دو دست او همه در پیچه اش بود / / / دو دست بنده در ماهیچه اش بود!!))
(پیچه به معنیه چادره!)
خوب، می تونین تصور کنین که چه اتفاقی میفته، بسته به لحن بیان این آدم، ممکنه بهش بخندیم، یا شاید با یه فحش ملایم بهش بگیم چه ربطی داشت...
حق داریم، ولی واقعاً فکر کردین چرا با این آدم اینطوری برخورد میکنیم؟
مگه غیر از اینه که این آدم نظری داده که توش عیناً واژه ای استفاده شده که در موضوع مورد صحبت هم بوده؟
فقط یه نکته می مونه، اونم اینه که دقت نکرده که زبون اون آدم فیزیک بوده و زبون نظر خودش زبون ادبی...
همین نکتة کوچولو که مارو توی صحبتای روزانمون وادار به بحث با دیگران می کنه
و بعضی وقتا چه اعصابی که از آدم خورد نمی شه...
فقط اگر اینو بفهمیم که قاطی کردنه زبونای مختلف نه تنها مارو به مقصودمون (که همون انتقال یه موضوع به شنوندمونه) نمی رسونه، بلکه باعث می شه مخالفت های بیشتری هم بشنویم، اونوقته که میتونیم خیلی راحت تر موضوعاتمونو تحلیل کنیمو حرف بزنیم...
تلویزیونو روشن کنین و شاهد یه ملقمه از زبونای مختلف باشین...
اخبار که شروع می شه، بعد از یه ((به نام خدا)) تا چند دقیقه دعا و صلوات آیات قرآنیه که از زبون مجری جاری می شه...
یا جالبه که توی قشر با فرهنگ، تحصیل کرده و آگاه اساتیده دانشگاهی این مورد به وفور دیده می شه:
سر کلاس ادبیات می شینی، استاد در مورد کوانتوم میگه و رابطش با شعره فلان شاعر...
یا به زور شعر اون یکی شاعرو ربط می ده به فلان آیه...
و ساعت بعدی، سر کلاس زبان می بینی که استاد کلیه مسائل سیاسیو تحلیل کرد و همشونم ربط میده به درس زبان!!
و بالعکس، سر کلاس هایی مثل اندیشه میبینی در مورد موضوع یه سوره داره صحبت میشه که استاد یه مثال از واکنش های شیمی میاره!
و در آخر سخنرانیه رئیس جمهوره محبوبمونو در فضای سیاسی می بینیم که پاسخ سؤالای خبرنگارارو در مورد مسائل هسته ای ایران با وعدۀ ظهور منجی عالم بشریت می ده!!!
اگر درک کنیم که این زبونای مختلف نسبت به همدیگه برتری ندارن، فقط هر کدوم از مسیری جداگانه به بررسی می پردازن، اون موقع می فهمیم که این یه ارزش نیست که در زبان مذاهب و ادیان مختلف بیایم برای اثبات از زبان علم استفاده کنیم...
فصل اول کتابای هندسه ، فیزیک یا شیمیه دبیرستانو نگاه کنین ، همش در مورد ((روش علمی)) صحبت می کنه: استدلال، آزمایش، تحلیلو بررسی و نتیجه گیری
در صورتی که در زبون ادبیات نیازمند احساس، خیال پردازی، رعایت آهنگ و ..... هستیم
یا در زبان مذاهب راه رسیدن به یک موضوع، هیچ کدوم از چیزای بالا نیست، توی این زبون از فلسفه و وحی و تاریخ بهره می گیریم...
فکر نمی کنین اشتباهه که بیام چیزاییو که اساسشون با هم فرق داره با همدیگه مخلوط کنیم؟؟؟
این موضوع دلیل اصلی خیلی از بحث ها و از این شاخه به اون شاخه پریدن های ماست...
شمع اولمون تموم شد، ما تو زندگیمون شمع های زیادی داریم ولی هیچوقت به خودمون جرئت روشن کردنشونو نمیدیم...
حالا می تونیم بگیم اسم این شمع روشن کردن ها ، یه جورایی سنت شکنیه...
البته سنت شکنی مفید، که شجاعت لازم داره...
(پویا.ف)